خیلی دوست دارم بدونم کالری یک ساعت پیلاتیس کار کردن چقدر میشه اعصابم خورد شد از صبح هرچی گشتم به هیچ نتیجه ای نرسیدم. نه تو ورزش ها و نه تو هیچ اکتیویته ای پیدا نکردم.
به قولی :
دوباره می سازمت بدن اگرچه با ورزش و رژیم...
شکم هم که دیگه شده عین قبل. یعنی یه کار اساسی دوباره لازم داره. دراز نشست رو هر روز میرم و امیدوارم که بتونم زیاد بدوئم تا این شکم از رو بره.با وجود این اضافه وزنی که دارم ولی اکثر لباسهایی که میپوشم نشون نمیده که چاق شدم.البته غیر از شلوار لی برفکی که نپوشیدمش ولی میترسم اصلا برم طرفش، چون میترسم که حسابی ضایع شم.
اگه میشد این ۱۷ روز باقی مانده رو خونه باشیم و نریم جایی. ولی حیف، ۳۰ ام برنامه سفر داریم، سه روز اسپانیا و دو روز پاریس.این شوهر هم دیگه خیلی داره رو اعصاب راه میره. باور کنید تو مسافرت یک کیلو کم کرد. با اینکه گام به گام من و همراه من خورد. تازه من اکثر پله برقی ها رو نرفتم و از پله عادی رفت و آمد میکردم.ولی شانسه دیگه. البته به گفته خودش دلیلش اینه که چون ورزش حرفه ای میکنه، اگه برنامه ورزشی نداشته باشه کم میکنه هرچند زیاد بخوره. ولی وقتی ورزش کنه و برنامه غذایی ردیف داشته باشه وزن بالا(اون قدی که خودش میخواد) میره و تازه عضله هم هست. خدا شانس بده. و از این کاهش وزن ها به منم بده.
دلم یه موی تقریبا کوتاه(در حد گردن) میخواد و یه های لایت خوشگل خوش رنگ.مساله پول نیست این وسط که بگم ندارم که برم آرایشگاه ولی خسیسیم میاد. میترسم خوب در نیاد و بعدش کلی غر بزنم(مثل همیشه) که چرا این کارو کردم.اینه که هنوز دارم تصمیم میگیرم. از طرفی اگر خودم بخوام انجام بدم میدونم تر میزنم توش میرم.الکی هی هر دفعه ۱۰ یورو هدر میدم و به جاش اگه برم آرایشگاه بهتره. حالا تا روز رفتن....
دیشب خواب دیدم دختر خاله ام خودکشی کرد چون پسر خاله ام بهش تجاوز کرده بود... جل الخالق. منم دیگه زده تو جاده خاکی با این خوابهای مزخرف و مسخره ام.
تازه خاله شوهرم هم یه ماه قبل فوت کرده و رفتیم هی باید بریم اونجا. اصلا من حساسیت دارم به این خونواده شوهرم.یک هفته بودن اونجا رو تحمل نمیتونم بکنم چه برسه که بخوام هی برم خونه فامیل ها. پوووووف.... من اصلا هیچ کی رو نمیشناسم چطور برم خونه هاشون و هی باهاشون سر چی حرف بزنم؟ چه گرفتاری شدیم هاااا...
حالا موندم اینجا جدول بکشم یا همون اکسترا بنویسم. دو خونگی هم بد دردیه هااا.
من اصلا راستش از جدول اینجا سر در نمیارم. میشه برم تو اکسل درست کنم و بعد اینجا کپی کنم؟ میشه؟ آخه تا حالا اینجا جدول نکشیدم و الان هر کاری میکنم ضایع در میاد.
روست(دستور) یکی از کیک هام رو گم کردم و از دیروز باعث شدم عصبی بشم. چون اونو از یکی از دوستام گرفتم که اصلا حال اینکه دوباره زنگ بزنم و ازش بگیرم و کلی ناز و ادا برام پشت تلفن بیاد ندارم. دیدین بعضی ها چقدر سنگین صحبت میکنند انگار دارند از کیسه خلیفه می بشخند چیزی رو.منم اند غرور و این حرفها عمرا این کارو بکنم. ولی اینجا دیگه مجبور بودم. گشتم امروزم برای آخرین بار بالاخره پیداش کردم به طور معجزه آسایی و خودم رو راحت.چون بعدش باید کلی به جون خودم غر میزدم که چرا مرتب نیستم که حالا ناز کشی راه بندازم.
خب عرضم به حضور انورتون که یه مهمونی دانشکده ای در پیش دارم و باید عصرونه ای دسری چیزی درست کنم. از طرفی هم چون همه مهمونهام خارجی هستند دوست دارم یه عصرونه ایرانی درست کنم که بچسبه بهشون.بدیش اینه که دست تنهام. هیچ کمکی ندارم و تنها فردی که میتونست کمکم کنه توی امور یکی از ایرانی های مقیم اینجا بود که درست همون روز میره مسافرت. هیچی دیگه. علی میمونه و حوضش. من کلی آرد برنج از ایران آورده بودم پارسالی که رفتم و میخوام بدونم که آیا باهاش چیزی میتونم درست کنم غیر فرنی؟ یه دسری بود با آرد ذرت که پارسال برای یکی از دوستام درست کرده بودم ولی سفت نشده بود و یه خورده شل بود ولی بی نهایت خوشمزه. منتها نمیخوام انجوری بشه شل و ول. از طرفی هم اینجوری کلی باید ظرف یکبار مصرف بخرم و قاشق و چنگال و درسر داره نه؟ خب بگید چیکار کنم. یه پیشنهادی انتقادی . مرسی دوستای خوبم.
پ.ن:شنبه برام از ایران مهمون میاد و شوهرم هم وقت سر خاروندن نداره. همه کارای خونه و بیرون افتاده گردن من و منم تنهاااااااا.یکی بیاد کمک کنه این موکت زیر فرش رو با هم بشوریم.خیلی لک و لوک داره و هیچ رقمه با شامپو فرش شسته نمیشه.کی میخواد این دو هفته تموم شه تا یه خورده نفس بکشیم.بچه ها جون خیلی به انرژی های مثبتتون تو هفته آینده احتیاج دارم.
اصلا بی خیال از خیرش گذشتم، به من نیومده کتاب بخونم. جو منو گرفت و تحت تاثیر دوستان که فلان کتاب رو خوندن خواستم منم یه نگاهی بندازم و از لحظات بطالت آوری که دارم میگذرونم استفاده مفید کنم ولی نشد دیگه.
حالا زیاد هم سخت نمیگیرم و کتاب همیشه شوهر به نوشته فیودور داستایوسکی با ترجمه دکتر علی اصغر خبره زاده رو آوردم که بخونم.خدا به خیر بگذرونه. اونها که اسمشون خلاف نبود، خلاف از آب در اومدن، اونوقت این یکی که همینجوریشم داد میزنه معلوم نیست توش چه خبر باشه. حالا البته یه سری توضیحات مترجم رو از قبل خوندم که بدونم چی به چیه و کی به کیه. ایشالله که این یکی ختم به خیر میشه و تا آخرش رو میخونم و یه خورده سوات(به قول بچه لاتها) م بالا میره.مردم از بس دور و برم کتاب فارسی نیست، البته غیر از اون چند تایی که از ایران آوردم و مثلا خواستم واسه فوق بخونم اینجا که نشد. مگه میشه بدون کلاس رفتن و اونهم بعد چند سال به همین راحتی موضوعات رو متوجه شد و تازه ارشد هم قبول شد. به قول شمالی ها شب تِه رِه خِش. تازه فیلم یاد هندستان(استعاره از دانشگاه) افتاده؟
خلاصه فعلا گیر دادم به کتاب خوانی.
دیشب هم یه توفیق اجباری نصیبمون شد و تونستیم فیلم توفیق اجباری رو از سایتی دانلود کنیم و ببینیم. کلی مشعوف و ذوق زده شدیم و کلی هم چاک دهانمان تا صبح باز موند از بس خندیدیم. خدایی این رضا عطاران خیلی کمیک تشریف داره. اصلا جون داد به فیلم و ملتی رو خندوند. روحش شاد باشه بعد ۱۲۰ سال عمری که از خدا خواهد گرفت.این گلزار هم بینوا هر کاری کنه دیگه بهتر از این نمیتونه تو حس بره. ولی باحال میخنده. تازه باحال هم گریه میکنه عین بچه ها میشه. آخی ، گوگولی. حالا من اینهمه نقد کردم از کتاب و نویسنده و بازیگر و همه، جا داره یه نقدی هم از این دختره بی چشم و رو یعنی باران کوثری بکنم. هرچند اسمش رو خیلی دوست دارم ولی خیلی از شخصیت بچه اش بدم میاد. از اون موقع که پارسال تو برنامه شب شیشه ای بود یا هرچی اومده بود و مثل بچه ابتدایی ها فقط میخواست ادعا کنه دیگه نمیدونم چرا نشد که بازیش رو ببینم.همش اون لوس بازی هاش یادم میاد.واه واه، بلا به دور. این دخمله هم اسمش نمیدونم چی چی ضیغمی هست. اصلا خوب بلد نیست بازی کنه. حالا البته تو این فیلم ها ولی شاید جای دیگه خوب بازی کرده. من تا حالا اصلا ازش فیلم ندیده بودم. عکس های فشنش رو دیدم تو سایتها که ملت میمیرن براش ولی بازیش که اصله رو ندیده بودم. حالا ایشالله در آینده شاهد بازیهای بهتر از ایشون خواهیم بود(عین این حرفه ای ها که مثلا خیلی حالیشونه بخونید
). خب من دیگه نقد دونیم ته کشیده و جیره نقد پراکنیم تموم شده. برم سر خونه و زندگیم که کلی کار دارم.(اینجا هر شده عین ژورنال زوانه برای منف اینها چیه اون بالا نوشتم؟)
گاه و بیگاه دچار حس نوستالژی میشم و ته دلم غمگین میشم از اینکه شهر و دیارم رو ترک گفتم. الانم برای بازگشت لحظه شماری میکنم. هرچند اینجا رو هم خیلی دوست دارم. آرامش و امنیت و سادگی زندگی اینجا رو به همه فشارها و ناامنی ها و مشکلات زندگی تو ایران ترجیح میدم ولی خب قصد برگشت داریم. برگشت به همون خراب شده ای که همه ازش می نالن. برگشت به همون کشوری که اینهمه منابع عظیم طبیعی داره وهیچ کی نمیتونه ازش استفاده کنه.البته ناحقیه اگه بگم هیچکی، بلکه یه عده ای که دارن میخورن. به بقیه چیزی نمیرسه. اینقدرم پول نفت زیاد شده که مثل سگ افتادن به جون هم بالایی تا بتونن به کرسی بشینن و بیشتر بخورن. حساب کنید چه خبره که اینجوری دارن به هم پارس میکنند. خدا می دونه. حالا به نظر من هر کاری میکنن فقط به ملت سخت نگیرن و هی گیر ندن. گرفتاریه هااااا
Ça fait cinq ans que j'ai sacrifié tous pour lui, même moi-même et maintenant que c'est son tour, il refuse. Alors, qu'est ce-que je fais moi? Cinq ans, vous pensez que c'est rien? J’ai mis tout mon temps et mon jeunesse dans cette vie et j'ai rien gagné de tout. Oh lala, mais comment il me brise le cœur... j'ai été patiente pendant ces temps, et j'ai plus envie de faire des efforts pour réussir, il a tous détruit, et moi avec. Ce n’est vraiment pas juste.
Dans quelques jours je vais passer un examen très important et je ne veux même pas le faire. Quel gâchis, helas.et en plus bien sur que c'est ma faute, si j’étais bien ferme avec lui, il n’oserait pas me subir ça, oui c'est tout à fait ma faute, j’étais naïf et conne. Quoi? Vous voulez dire que ce n’est pas bien de parler comme ça? Mais arrêtez, vous ne savez rien de la merde dont je suis dedans. C’était la seul chose à faire pour moi de garder l'espoir, mais là tout est foutu....
برو که رفتیم....